[این نیز بگذرد]
در زمان های قدیم پادشاهی را نگینی بود خوش تراش و گران بها.روزی بر آن شد تا نوشته ای در خور و شایسته اما کوتاه و رسا بروی آن هک کند که با هر بار خواندن آن در موسم(وقت) شادی و سرور از خود بی خود نشود و به وقت(هنگام) بلا و سختی ناامید نگردد.نخست با رآیزنان(مشاوران) خود رآی زد(مشورت کرد).نظرات متعددی را شنید اما هیچکدام آنچکه او در طلبش بود،نبود.پس در تمامیِ قلمرو خود چاوش درداد(ندا داد):((هر که جمله ی مختصری آرد با هر بار دیدن آن در هر زمان از هیچ پیشامد جالبی اظهار شادمانی نکند و از هیچ حادثه ی سویی هم به شکوه درنیاید،او را زر و زیورالات زیاد خواهد بخشید ولی اگر کسی مهمل(سخن بیهوده) گوید سر از تنش جدا خواهد کرد.)) جماعت کثیری به سبب حبِّ(دوستی) دنیا سرشان بر باد رفت.سال های بسیاری گذشتند و هر که در این راه پای نهاد جان سالم بدر نبرد.تا اینکه شاه را خبر دادند،پیر ژنده پوشی(فقیری)از کهتران(از طبقات مردم عادی) مدعی است که می داند آن جمله چیست.پادشاه بی درنگ پیر مرد را طلب کرد. چندی بعد پیرمردی عصا به دست،آمد و این را بگفت و برفت:((این نیز بگذرد.))....
پادشاه با تبسّمی حاکی(حکایت کننده) از رضایت،رفتن پیرمرد را می نگریست.
برچسب: همه,
نویسنده: blue1